Thursday, January 15, 2009
Friday, January 9, 2009
Thursday, August 28, 2008
: دعای فرج :.

Saturday, September 1, 2007
آیت الله بنی فضل دار فانی را وداع گفت

حجت الاسلام حمید بنی فضل فرزند آیت الله بنی فضل اظهار داشت: در پی شدت بیماری کلیوی و ریوی آیت الله بنی فضل ایشان امروز ساعت 30/15 دقیقه در بیمارستان امام خمینی(ره) تبریز دار فانی را وداع گفت. وی افزود به همین مناسبت مراسم ترحیم این عالم ربانی فردا از ساعت 17 الی 19 در مسجد آیت الله انگجی تبریز منعقد خواهد شد.
حمید بنی فضل خاطرنشان کرد مراسم تشییع جنازه نماینده مردم آذربایجان شرقی در مجلس خبرگان روز یکشنبه یازدهم ماه جاری از ساعت 10 صبح از میدان شهدا به طرف مصلی حضرت امام خمینی(ره) با حضور مردم متدین برگزار خواهد شد.
گفتنی است آیت الله بنی فضل در سال 1314 هجری شمسی در خانواده ای اصیل ، مبارز و مذهبی در تبریز دیده به جهان گشود.
ایشان تحصیلات خویش را از مکتبخانه آغاز کرده با فراگیری ادبیات فارسی و قرآن به حوزه علمیه تبریز رفته و تا شرح لمعه را فرا گرفتند و پس از آن در 19 سالگی به حوزه علمیه قم رفته و از محضر اساتید بزرگ حوزه نظیر آیت الله العظمی بروجردی (ره) و مرحوم آیت الله داماد(ره) بهره ها بردند.
ایشان از همان بدو ورود به حوزه علمیه قم در خدمت حضرت امام خمینی (ره ) کمر همت بستند و در این راه استوار و ثابت قدم ماندند و بعد از رحلت آیت الله بروجردی(ره) در بین علمای آذربایجان تنها شخصیتی بودند که مقام ممتاز و بی معارض و اعلمیت حضرت امام خمینی (ره ) را علنا طی خطابه ها و گفتگوها اعلام داشته و عموم مردم را به تقلید از ایشان فراخواندند.
آیت الله بنی فضل تالیفات متعددی داشته اند که از جمله آنها به شرح هایی بر بخش منطق منظومه سبزواری، مکاسب محرمه، بیع و خیارات مکاسب شیخ انصاری و نیز شرح گسترده ای بر کتاب القضاء شرایع می توان اشاره کرد. همچنین مدارک تحریرالوسیله را تالیف نموده اند که 5 جلد آن به چاپ رسیده است.
ایشان از نخستین سالهای نهضت امام خمینی (ره) همواره یار و حامی این نهضت عظیم بوده و در سالهای پیش از انقلاب نقش رابط امام با حرکت همه جانبه حوزه علمیه قم بر ضد رژیم پهلوی را ایفا کرده و در آن سالها با سخنرانی در مجامع عمومی و خصوصی، ماهیت رژیم شاه را افشا می نمودند.
نماينده مردم استان آذربايجان شرقي در خبرگان رهبري پس از پیروزی انقلاب اسلامی هم به دستور کتبی امام خمینی (ره) در حل مشکلات آذربایجان شرقی و غربی انجام وظیفه نموده و خدمات بسیاری را در این استانها به انجام رساندند.
آيت الله بني فضل در دوره اول مجلس خبرگان رهبري نماينده مردم آذربايجان غربي و در دوره هاي دوم و سوم نماينده آذربايجان شرقي بود.
Sunday, July 1, 2007
سيا بدنبال خرابكاري در ايران

شبكه تلويزيوني اي بي سي خبر داد رئيس جمهوري آمريكا به سازمان اطلاعات مركزي اين كشور اين اجازه را مي دهد تا در ايران دست به اقدامات خرابكارانه و بي ثباتي بزند.
اي بي سي روز چهارشنبه گزارش داد بوش دستور تأمين بودجه اين طرح را كه قرار است در سه بعد انجام گيرد، صادر كرده است.
براساس اين طرح كه غيرنظامي و بدون تلفات است در سه جبهه آمريكا تلاش مي كند تا به دولت ايران صدمه بزند.
جبهه اول تبليغات رسانه اي و شبكه هاي راديويي و ماهواره اي است و دو جبهه ديگر شامل انتشار مقاله هاي منفي در روزنامه ها و برهم زدن نظام مالي و پولي كشور و نقل و انتقالات بانكي است.شبكه تلويزيوني اي بي سي خبر داد رئيس جمهوري آمريكا به سازمان اطلاعات مركزي اين كشور اين اجازه را مي دهد تا در ايران دست به اقدامات خرابكارانه و بي ثباتي بزند.
اي بي سي روز چهارشنبه گزارش داد بوش دستور تأمين بودجه اين طرح را كه قرار است در سه بعد انجام گيرد، صادر كرده است.
براساس اين طرح كه غيرنظامي و بدون تلفات است در سه جبهه آمريكا تلاش مي كند تا به دولت ايران صدمه بزند.
جبهه اول تبليغات رسانه اي و شبكه هاي راديويي و ماهواره اي است و دو جبهه ديگر شامل انتشار مقاله هاي منفي در روزنامه ها و برهم زدن نظام مالي و پولي كشور و نقل و انتقالات بانكي است.
پيتر رادمن دستيار سابق وزارت دفاع آمريكا ادعا كرده است: «آنها آسيب پذير هستند. بسياري از افرادي كه در سطح دانشگاهي و غيره در ايران هستند با نظام روحاني ايران موافق نيستند و ايران ازنظر اقتصادي نيز آسيب پذير است.»
منابع معتقدند كه اين عمليات سري كه موردتأئيد قرار گرفته، بدين معناست كه حداقل در شرايط كنوني دولت آمريكا از اقدام نظامي عليه ايران خودداري نموده است.
«بروس ريدل» يكي از كارمندان عالي رتبه اسبق سازمان سيا كه جوابگوي بخش ايران در اين سازمان بوده و اخيراً بازنشسته شده به «اي بي سي» اطلاع داد: «من نمي توانم تأئيد و يا تكذيب كنم كه چنين برنامه اي اجرا مي شود، اما اگر اين طور باشد اين برنامه مطابق روش آمريكا در خصوص يافتن راه هاي اعمال فشار بر رژيم هاست.»ريدل ضمن تفسير تصميم بوش براي متمركز شدن بر عمليات غيرنظامي در حال حاضر عليه ايران اطلاع داد كه «ديك چني» معاون رئيس جمهور به طرفداران حمله نظامي عليه ايران كمك مي كرد، اما فكر مي كنم كه آنها به اين نتيجه رسيده اند كه جوانب منفي عمليات نظامي بيش از نكات مثبت آن است.
ترانههايی از 60 شاعرايران شمالی
مرحوم دکتر پرویز ورجاوند ، باستان شناس و نویسنده و محقق ایرانی است که اخیرا دار فانی را وداع گفت . وی از دلسوختگان فرهنگ ایرانی است که تحقیقات ارزنده ای درباره ایارن شمالی و لزوم الحاق این منطقه به خاک وطن انجام داده است و به همین سبب همیشه ، آماج تبلیغات ضد ایرانی محافل بیگانه پرست و تجزیه طلب بود. آنچه میخوانید از تحقیقات ادبی آن مرحوم است:
دكتر پرويز ورجاوند
در نزهةالمجالس جمال خليل شرواني كه در نيمة اول قرن هفتم در شروان تأليف شده، ترانههاي فراواني از گويندگان آن سوي ارس (شروان و اران) از 6 شهر: گنجه، شروان، بيلقان، تفليس، دربند، باكو به يادگار مانده است كه نمونههايي از آثار هزاران شاعر پارسيگوي از ياد رفته، و دليل روشني بر ديرينگي گسترش فرهنگ ايراني در آن ديار است.
در آن كتاب اشعار شاعراني هم هست كه به شهر معيني نسبت نيافتهاند و حدس زده ميشود كه از همان نواحي باشند.در اينجا به منظور يادكرد آن فارسيسرايان فراموش شده، از هر شاعر (به تفكيك شهرهاي آنها) ترانهاي ميآوريم:
گنجه:
مي كهنه و گل تازه
درعشق، همه جهان پرآوازة ماست
وين واقعه بيش از حد و اندازة ماست
در مجلس ما گر مي و گل نيست چه باك
كان بت، مي كهنه و گل تازة ماست
(برهان حسين گنجهاي)
بادام ز چشم ...؟
با من صنما به مهر كوشي يا نه؟
وز ما سخن وفا نيوشي يا نه؟
گيرم كه زلب شكر به من مي ندهي
بادام، زچشم ميفروشي يا نه؟
(جمال گنجهاي)
در دفتر عمر
در دفتر عمر هر چه زان ما بود
همواره به ياد آن بت يغما بود
خوشدل بودم بدان كه جان زان من است
آن نيز چو ديدم «وله ايضا» بود
(حميد پسر رشيد گنجهاي)
گل بكار و دوست بگزين
شايد كه دلت زهر بدي پرهيزد
گل كار كه خار اگر نكاري خيزد
تو دوست گزين كه با تو مهرآميزد
دشمنت زمانه خود هزار انگيزد
(خطيب گنجهاي)
بهشت خالي!
گويند بهشت را كجا يابد مست
وز دوزخ، آزاد كه بتواند جست؟
گر ميخواران جمله به دوزخ باشند
پس بنمايم بهشت را چون كف دست!
... مشك غلام خط اوست!
در عالم جان خطبه به نام خط اوست
صبح دل عشّاق ز شام خط اوست
تشبيه خطش به مشك ميكردم، عقل
گفتا: غلطي مشك غلام خط اوست!
(دختر خطيب گنجه)
چشم است نه گوش!...
از ديده به جز پرده دريدن نايد
جز گريه و خونابه چكيدن نايد
گفتم مگري، نمينيوشد چه كنم؟
چشم است نه گوش از او شنيدن نايد!
(رشيد گنجهاي)
تشنهترم!
تا بر رخ زيباي تو باشد نظرم
هر لحظه بود آرزويت بيشترم
اندرلب تو آب حياتي است كه من
چندان كه از او بيش خورم تشنهترم
(رضي گنجهاي)
تنه زدن به معشوق مست!
مستش ديدم، گرفته راه خانه
خلقي با او، زخويش و زبيگانه
خود را به ستم بر او زدم مردانه
زآنگونه كه با شمع كند پروانه!
(رضيه گنجهاي)
در لعل تو آب كوثر
اي گشته به لطفت ابر بهمن تشنه
هجرانْت به خون من، چو دشمن تشنه
مپسند كه در كوي كرم نيست روا
در لعل تو آب كوثر و من تشنه!
(سعد رعد گنجهاي)
من ناي تو نيستم ..
تا چند چو دف دست ستمهات خورم
يا همچو رباب زخم غمهات خورم
گفتي كه «چو چنگ دربرت بنوازم!»
من ناي تو نيستم كه دمهات خورم!
(امير شمسالدين اسعد گنجهاي)
آماج
دندان تو بر لؤلؤ تر عاج نهد
خاك قدمت بر سر ما تاج نهد
از بهر كمان ابرو و تير مژهات
دل، ديده هدف كند بر آماج نهد
(شمس عمر گنجهاي)
شفتالو
بشنو ، بفروش بر رهي شفتالو
چون كم شود، از بيش نهي شفتالو
امروز به زر بده كه باشد به از آنك
فردا به يكي سيب دهي شفتالو
(قاضي شهاب گنجهاي)
به دار آويخته به!
هندوي تو را گردن و سر پيخته به!
مشكش همه از حلقه فرو ريخته به!
در زير كله مكن به زندان او را
او هست كشندة من، آويخته به!
(عياني گنجهاي)
دود آتش رخسار
تا ماه رخت روشني حسن بكاست
تاريكي غم نگر كه اندر دل ماست
اشك دو هزار كس درآورد به چشم
آن دود كه از آتش رخسار تو خاست
(فخر گنجهاي)
هر چند خوشت نيايد!...
از صحبت دوستان بريدن خوش نيست
در حجرة فرقت آرميدن خوش نيست
هر چند خوشت نيايد، اين ميگويم
دل بردن و روي دركشيدن خوش نيست!
(قوامي گنجهاي)
مشك بيآهو
زلف سيهت كه مشك تو بر تو اوست
مردافكن و شست و دلبر و هندو اوست
كس مشك نديد كان ندارد آهو
الّا زلفت كه مشك بيآهو اوست
(مختصر گنجهاي)
اندر پس پردة فلك
باخصم منت هميشه دمسازيهاست
با من سخنت ز روي طنّازيهاست
ازعزّ خود و ذلّت من بيش مناز
كاندر پس پردة فلك بازيهاست!
(مهستي گنجهاي)
تنگ چشمي
تركي كه مرا به چشم جادو فكند
در پاي خودم، چو زلف هندو فكند
يارب كه چه چشم تنگ تركي است كزو
بوسي طلبم، گره در ابرو فكند!
(امير نجيبالدين عمر گنجهاي)
گل و سوسن و سرو
گل كيست؟ تو شكرين دهاني او نه!
سوسن كه بود؟ تو خوش زباني او نه!
در باغ به بالاي تو ميماند سرو
اين است كه تو سرو رواني، او نه!
(نجم گنجهاي)
آب خود نگه دار، اي چشم!
تا چند شوي زفرقت يار، اي چشم
همچون لب لعل او، گهربار اي چشم؟
او سوي تو از مهر نخواهد نگريست
ساكن شو و آب خود نگهدار اي چشم؟
(نجمالدين عبدالعزيز گنجهاي)
باز آمدن معشوق
از گرد ره آن نگار دمساز آمد
در خنده و با كرشمه و ناز آمد
آن نور زچشم رفته آمد واچشم
وان جان زتن رفته به تن باز آمد
(نصير گنجهاي)
خدا بدهد!
گفتم: سخنم با تو عياري بدهاد!
درعشق تو، ايزدم قراري بدهاد!
گفتا كه از اين دعا غرض چيست تو را
گفتم: وصلت، گفت خدايت بدهاد!
(نظامي گنجهاي)
روزي هندو درپاي
هندوي سر زلف تو، اي شهر آراي
چون ترك به يغماي ختن دارد راي
در پاي تو ميافتد و دل ميدزدد
داند كه بود روزي هندو درياي
(پسر سله گنجهاي)
شروان:
دست و چشم عاشق
دستي كه به خلوتت كشيدي دربر
چشمي كه زخدمت رخت خوردي بر
زان دست به جز باد ندارم در دست
زان چشم به جز آب ندارم بر سر!
(شروانشاه فريبرز بن گرشاسب)
دل شوريده
نَه چرخ به زير چرخ پست آورديم
تا يك دل شوريده به دست آورديم
صد هست، به باد نيستي برداديم
تا عشق تو زان نيست، به هست آورديم!
(بختيار شرواني)
طمع گلاب دارند زگل!
خوبان همه عمر شرمسارند زگل
وز ديده سرشك رشك بارند زگل
اين طرفه نگر كه آب گل برد رخت
وانگه طمع گلاب دارند زگل
(بهاء شرواني)
دلها در بند زلف
زلفت كه دل شكسته در بند وي است
خون دو هزار خسته در بند وي است
با آنكه به بند محكمش ميداري
چندين دل خسته، بسته در بند وي است
(تفليسي شرواني)
چشم درد معشوق
چشم تو ز درد، اگر چه بد ميبيند
يك جرم زمن، نكرده صد ميبيند
صد درد نهاد بر دل من چه عجب
چشم تو، اگر يكي به خود ميبيند
(جمال حاجي شرواني)
خاطره
اي لاله رخ، از بهر خدا يادت هست؟
كاندر چمن باغ همي گشتي مست!
قدت چو بديد سرو، بنشست زپاي
رويت چو بديد گل، درافتاد زدست!
(جمال خليل شرواني)
... جامي بفرست!
پوشيده به من بنده، پيامي بفرست
يكبار مكن ستم، سلامي بفرست
مخمور مي فراقم، افتاده به خاك
از باده وصل خويش جامي بفرست!
(حميد شرواني)
آزاده دلان...
آزاده دلان گوش به مالش دادند
وز حسرت و غم سينه به نالش دادند
پشت هنر آن روز شكستند درست
كاين بيهنران پشت به بالش دادند
(خاقاني شرواني)
پاي بسته
اي لعل لبت گوهر دل بشكسته
جان از ستمت، به نيم جاني رسته
از دست غمت دو اسبه بگريختمي
پايم به دو زلفت ارنبودي بسته
(رشيد شرواني)
اي باده عشق...
اي بادة عشق، عقل را مست كني
از دست شوم، چو كار از اين دست كني
زينسان كه شد افراشته شمشاد قدت
داري سر آن كه سرو را پس كني
(سعيد شرواني)
با اينهمه محنت و بلا...
بس دست كه از هجر تو بر سر زد دل
بس دوست كه از بهر تو بر در زد دل
با اينهمه محنت و بلا كز تو كشيد
بر تو چو سرزلف تو ميلرزد دل
(صفي شرواني)
رشك شاعر
از رشك قباچة تو اي سرو سهي
در خونم، و زبالشت اي جان رهي
كاينت همه روز تنگ در بردارد
وان را همه شب تو روي در روي نهي
(عزّ شرواني)
برف نوروزي
از برف، هوا چو پير فرتوت بماند
خلق از دمه بيقوّت و بيقوت بماند
خورشيد همي خواست شدن سوي حمل
از برف رهش نبود، در حوت بماند
(عزالدين علي شرواني)
تكيهگاهي چون آفتاب
زلفت كه زبالاي جهان درگذرد
گاه از سر آن سرو روان درگذرد
چون تكيه گهي چو آفتابش باشد
شايد كه سخن ز آسمان درگذرد
(عماد شرواني)
يك بوسه با غرامت...
اي رشك پري، لعل تو كاني ارزد
باور بادت ملك جهاني ارزد!
ني ني زلبت كز در دندان من است
يك بوسه معالغرامه جاني ارزد
(فلكي شرواني)
خيالبازي!
ديشب كه زناله پردهسازي كردم
در كوي فراق، دلنوازي كردم
با لعبتك حسن تو، در پردة خواب
تا وقت سحر خيالبازي كردم!
(كمال ابن عزيز شرواني)
دزدي...
رفتم كه يكي دزدم از آن تنگ شكر
او خفته، نهفته كردم آهنگ شكر
بادام گشاد و گفت در پسته مرا
ننمايد هيچ طوطيِ رنگ شكر
(مهذب الدين دبير شرواني)
از باده عشق جرعهاي ...
بگرفت مرا هواي دردانة دل
در آتش او بسوخت پروانة دل
از بادة عشق جرعهاي گر خوردم
از مستي آن خراب شد خانة دل
(نفيس شرواني)
از بيلقان:
شعبدهبازي طبيعت
چون شعبدة طبع به باغ افسون كرد
بر نطع چمن بازي ديگرگون كرد
از مهرة گل طاسك لعلي برساخت
وز حقّة لعل زنگيي بيرون كرد
(بديع بيلقاني)
روي من نكوتر يا گل؟
آمد زده بر دو عارض زيبا گل
با من سخني به طعنه و ، صد با گل
انديشة خاطرش مرا اين كه زلطف
در چشم تو روي من نكوتر يا گل؟!
(رشيد بيلقاني)
كاغذ نبود... بر ماه نوشت!
خطي كه فلك بر رخ دلخواه نوشت
برگل رقم بنفشه بيگاه نوشت
خورشيد خطي به بندگي ميدادش
كاغذ مگرش نبود بر ماه نوشت
(شرف صالح بيلقاني)
بيگانه تو كرديام زشادي...
روزم ز رخ تو روشنايي ميداشت
دل، كي ز تو طاقت جدايي ميداشت؟
بيگانه تو كرديام زشادي، گرنه
غم با دل من چه آشنايي ميداشت؟
(شمسالدين اقطع بيلقاني)
پشيماني سودي ندارد!
سخت آمدم از تو، سست پيمانيها
وز چون تو سبك روح، گرانجانيها !
ترسم كه چو جوييام پشيمان باشي
بس سود نداردت پشيمانيها !
(امير شمسالدين الياس ميداني گنجهاي)
كمر به خون بستن
درد دلم آن سرو روان ميداند
غمهام به پيدا و نهان ميداند
چون مور ميان به خون من ميبندد
باريكترم از آن ميان ميداند
(صفي بيلقاني)
جامه عشق
مسكين دل من اگر قرارش بودي
با محنت و اندوه چه كارش بودي
خوش يافتهاند در ازل جامة عشق
گر يك خط صبر بر كنارش بودي
(مجير بيلقاني)
تفلیس :
سخن راست نميشايد گفت!
نه با تو زحال خود غمي شايد گفت
نه يك سخن از بيش و كمي شايد گفت
درخشم شدي كه وصف قدت كردم
با تو سخن راست نميشايد گفت!
(بدر تفليسي)
خنده ابليس!
مادر كه تو را بزاد، اي حورنژاد
ابليس بخنديد و بشد خرّم و شاد
يعني كه: بدين روي توانم برداد
دين همه امّت محمّد برباد!
(سيفالدين هارون تفليسي)
تير مژه تو ...
اي چون زلفت حال دلم آشفته
چون نرگس نيمخواب چشمت خفته
تير مژة تو از كمان ابرو
ننشيند بر دل من ، الّا جفته!
(قاضي تفليسي)
لطافت معشوق
در روي تو، روي خود عيان بتوان ديد
مغزش ز درون استخوان بتوان ديد
در تاريكي تو را چنان بتوان ديد
كز لطف تو، در تن تو جان بتوان ديد
(كمال تفليسي)
توبه از توبه!
از عشق تو هر دم اي صنم توبه كنم
و زخوردن غم به رغم غم توبه كنم
چون روي تو بازبينم اي جان و جهان
از كردن توبه باز هم توبه كنم!
(لطيف تفليسي)
دربند:
همه اوست!
ياري كه وجود و عدم تو همه اوست
سرماية شادي و غم تو همه اوست
تو ديده نداري كه مگر درنگري
ورنه كه زسر تا قدم تو همه اوست
سخن از آسمان...
دل قدّ تو را سرو روان ميگويد
آرام دل و راحت جان ميگويد
مه دعوي بندگيّ روي تو كند
با آنكه سخن زآسمان ميگويد
(پسر قاضي دربند)
از باكو:
در آينه رخش...
در يك نفس آن جان و جهان بتوان ديد
عيش خوش و عمر جاودان بتوان ديد
در آينة رخش ـ كه روشن بادا ـ
گر دم نزني، صورت جان بتوان ديد
(مقرّب باكويي)


